تبليغاتX
خط و خوله

تازگی ها غمگینم . بسیار غمگینم ،بیشتر از اونی که فکرشو بکنید.اعصابم خط و خوله است..شاید شاید......... بی خیال

بی خیال دیگه

اول از همه از امین دولخ عزیز تشکر می کنم به خاطر محبتی که به من داشتند و منو به دولخکدشون دعوت کردند. شاید برای کسانی که با لهجه یزدی آشنا نیستندکلمه دولخ نا مانوس باشه واسه همین دولخ رو معنی می کنم ، دولخ یعنی گرد و دولخ . بدتر شد که .یعنی خاک و دولخ نه اصلا یعنی طیفون .بهتر شد ولی هنوز نا مانوسه . گرد و غبار محلی یا طوفانی که با شن و ماسه همراه باشه ،حالا خوب شد. دولخ کردن هم کنایه از شلوغ کردنه.پس خواهشا اینجا دولخ نکنید.

این ترم بسیار سرم شلوغه امتحانات پشت سر هم فکر کنید آدم 6 واحد درسو چگونه پاس کنه(نخند) . آخ اگه این 6 واحد هم پاس بشه چی میشه، اول فارغ و التحصیل

بعد کلاسشو میزاری جلوی همه آخ چه حالی میده بعدشم خدمت مقدس سربازی ،نه نه نه نه نه نه نه .......... ، اصلا ما که نمی خواهیم فارغ و التحصیل بشیم . اصلا کی مدرک خواست؟ شایدم معافیت پعافیت خورد بهمون مغاف شدیم. اونوقته که خَشه معاف میشی کارت معافیت تو دستت بعد باید بری دنبال کار. حالا کار از کجا پیدا کنم ؟ بی خیال خدمت خَش تره حداقل دو سال دنبال کار نباید بگردیم. نکنه تو این دو سال خدمت وضعیت کار درست شد اونوقت بعد از خدمت میریم میشینیم پشت میز . کلید تلفن رو فشار میدیم بعد میگیم دو تا چایی لطفاً چه حالی میده. ؟؟ تو همین خیالات بودم که مادرم گفت محمود بلند شو برو نون بگیر بیار . (حال کردید چطور داستانو به پایان رسوندم)( دوباره که داری می خندی) نخند ، نه بخند تا دنیا بروت بخنده. حالا رسید نوبت اس و مس یا همون پیامُک

*انجیر رو به غضنفر نشون میدن و ازش می پرسند این چیه ؟ میگه آلو بوده چلوندنش توی زعفرون خوابوندنش ،بهش کنجد مالوندن ، یه چوب تهش چاپوندن تازه شده گلابی.

*کلاس ساعت چند شروع میشه؟  (ببخشید اشتباه شد)

*لبخند بهانه ایست برای زنده بودن لحظه هایت سرشار از این بهانه

* تو پسر گلی هستی فقط باید 1 چوب..............(اشتباه شد)

پایان اس و مس

تازگی ها علاقه شدیدی به سرت و سار کردن (لوس کردن) وبلاگ پیدا کردم به نظر شما تا چه حد در این ام خطیر موفق بودم؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:7  توسط  محمود  | 

سال نو مبارک. سال خوبی را برای همه مردم ایران در سراسر جهان آرزو دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:38  توسط  محمود  | 

خدایا چرا!؟

خدایا چرا دیگر چشم دیدن دیگران را ندارم؟

خدایا چرا دیگر تحمل همنشینی با بالاتر از خودم را ندارم؟

خدایا چرا دیگر حال شنیدن خوبی های دیگران را ندارم؟

خدایا چرا  دوست ندارم دیگران بخندند؟

خدایا چرا از دیدن چشم های گریان خوشحال می شوم؟؟

خدایا چرا دیگر در کلامم لطف و محبت نیست؟

خدایا چرا در کلامم کنایه جای عطوفت را گرفته است؟

 خدایا چرا تیره فکر شدم؟

خدایا چرا بدبین شدم؟

خدایا چرا از تهمت زدن لذت می برم؟

خدایا چرا از خراب کردن دیگران لذت می برم؟

خدایا چرا جواب سلام دیگران را نمی دهم؟

خدایا چرا بعد از خوردن نمک ، نمکدان بی زبان را قربانی می کنم؟

خدایا چرا فکر می کنم دانا ترین شخصیت هستم در حالی که دیپلمم را با تک ماده قبول شدم؟

خدایا چرا بیشتر از اینکه خوبی دیگران را ببینم بدیشان را می بینم؟

خدایا چرا این بد بودن را پشت سرشان بازگو می کنم؟

خدایا چرا .........

خدایا چرا  این جملات را نوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خـــــــــــــــــدایـــــــــــــــا چرا؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:1  توسط  محمود  | 

کودکی ماند مثل گل ز حســــین              چهره اش داغ  باغ  نسرین   بود

 جایش آغوش و دامـن و بر دوش              بس که شور آفرین و شیرین   بود

 وقتی آن طفل گریه سر مـــی داد               در  و دیوار  گریه مـــی کردند

چشم هفتــاد و چهار کودک و زن              بهر او زار  گریـه  مـــی  کردند

از همه دم به دم پدر مـی خواست               بی خبر  بود  ازسـنـان و سنـین

راه مــی رفـت دســت  بر دیوار              روی  دیوار می نوشت حســـین

زخـم بر پـای کوچـــکش بسیار              بهر بر خـاستن  نبودش      تاب

می نشست و به روی صفحه ی خاک              مشق می کرد  طفل , بابا     آب

گــرچـــه ویــرانه   در  نداشت              لیک بخت آن طفل حلقه بردر  زد

دیــد دختر ز پای افــتاده است                با   ســـــر    آمد ,پدر  به  او

خواسـت از شوق  دل کشد فریاد              جوهری در صدای   خویش نداشت

خواســت گوید  ز غصه ها قصه               اما طاقت یک دو جمله بیشتر   نداشت

گفــت : بشـکفته   غـنـچه   ام               امــا لاله با داغ ها  سهیمـم  کرد

 کــی بریده رگ گلـوی  تورا؟               که در این کودکی  یتیمم  کـــرد؟

 بابا؛ عمه ام   بود غمخوار دردم               به کسـی دم ز  درد و غـــم نزدم

آن کمـــان  تا دگر سپـر نشود               هرچـــه هم  می زدند دم نـــزد

 جای سیلی که عـمه مـی بوسید             گریه مـی کرد و داشـت زمزمه ای

علتش را از او چـــو پرسـیدم               گفت: خـــــیلی شبیه  فاطمه ای

بابا؛ یاد داری مدینه موقع خواب               دست تــو بود   بالــش سـر من

هـــر  زمانت  صـدا زدم  بابا               گفتی جــان من, ناز دانه دختر من

یاد  داری بــه ظــهـر عاشورا               خواب بـــــودم, تو آمدی دیدی

صورت مهتابی ام زضعف عطش             آخـــــرین بار بود بوســــیدی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 9:12  توسط  محمود  | 

عبور قافله حسين (ع) را نظاره مي كند كه حتي از مكهآن حريم امن الهي نيز ، ناامن مي گذرد تا خود را به بلا‌خيز ترين خاك عالم يعني به عطشزار  كربلا‌ برساند قافله اي با باراني اندك كه جان خود را در سرزمين تشنگي و در نيمروزي داغ و سوزان ،ذبيح عصمت امام خويش كردند ، در طول تاريخ چه قدر عاشورا ببينيم و حسين (ع)تنها بماند .
    چقدر در آتش عشق او شعله ور شويم بي آن كه بسوزيم ما پروانه نيستيم يا عشق مان راستين نيست ؟ و گرنه بدور شمع حسين (ع)چرخيدن و سوختن ، ماندن و ديدن مصائب آن پرستوي عاشق شكسته بال ، هزار جان آدمي مي خواهد در كالبد فولاد .
    مانده ايم ، بي كالبد فولاد و با همه مستي مان كه فقط يك جان ناقابل است مانده ايم با همه سوز و گدازمان در فراق سالا‌ر شهيدان و اهل بيت (ع)تشنگي كشيده ، دشنام شنيده و به اسارت رفته اش مانده ايم و هنوز نواي عاشقي سر مي دهيم .
    كدام سنگ را در روز عاشورا از زمين برداشتند و دلش را خونين نديدند ؟ دل ما چگونه خون نباشد از اين مصيبت جان سوز؟چگونه
مي شود كه تو بر فراز مكه حقيقت باشي و فرياد بزني "هل من ناصر ينصرني "و ما در حسرت اين چهارده قرن عقب ماندن از كلام تو در حسرت چهارده قرن دير رسيدن به عاشوراي تو در حسرت ديرتر شنيدن فرياد استمداد تو  نسوزيم .
    اي حسين اين چه حزني است نهفته در نام تو كه بي اختيار دل هارا مي شكند و اشك را در پشت پلك ها بر قرار مي كند اين چه غم شگرفي است كه تداعي خاطره مقدس تو را برقلب ها مي نشاند و جگر ها را خواه نا خواه به آتش مي كشاند ؟
    اختيار اشك در اين مصيبت با ما نيست ، ما براي ثواب گريه نمي كنيم و چه كسي مي تواند براي ثواب گريه كند ، گريه كردن بال بسته مي خواهد گريه كردن دل شكسته مي طلبد دل ما از سنگ هم كه باشد در مصيبت تو نه
مي شكند كه خون مي شود ، تو پاره جگر خويش را بردست گرفتي و خون آن عزيز خداوند را به آسمان پاشيدي و گفتي آن چه اين مصيبت را بر من آسان مي كند در نظر معشوق بودن است و با تحمل اين مصيبت كه بال هاي فرشتگان از
اشك هايشان تر شده چگونه تاب بياورم ؟
   اما در آن مصيبت بي معنا كه بر تو و زينب (س)گذشته است يك التيام است وآن اين است كه امروز اسلام زنده است .   پلكها را مي بندم تا شايد شورش دل را مرهمي گذارم ، اما صداي "العطش ...العطش..."از فراسوي تاريخ بر جانم چنگ مي زند چه نزديك است پژواك مرثيه هاي كودكان بي قرار نينوا چه بي نوايم كه توان دست ياري آقا را ندارم ! دستها را بالا‌ مي برم به آسمان نگاه مي كنم ظهر خونيني است !
     خورشيد به سختي مي تابد اشك خورشيد چون تيغه هاي فلزي برنده بر رويمان كه نه بر روحمان مي نشيند تا ساعتي ديگر ، تاب نمي آورم ، سراسيمه بر مي خيزم از كوچه هاي باريك مي گذرم هيچ كجاي شهر غريبه نيستم هر جا پا مي گذارم دلم زير بار سنگيني محرم مي شكند وبانوي مصيبت كش و فرياد  رسم را صدا مي زنم و به آسمان مي نگرم زينب بي قرار تر از روز آسماني ، كودكي را در آغوش مي گيرد زخمي را مرهم مي گذارد تيري از گلوي مجروحي بيرون مي كشد و بال ذوالجناح را نوازش مي كند و چشم بر مي گيرم به لشكريان بي اماني مي نگرم كه پيمان همدلي با آقايشان بسته اند علم و نعل و پرچم بردوش مي كشند در كوچه ، كوچه ي تاريخ آري از آن هنگام كه ستون خيمه ها بر دل زمين كوبيده شد ، نام كربلا‌ را بر اين سرزمين نهادند ، نه آن هنگام كه فرياد وامحمد (ص )زينب (س )فاجعه  عظيم تاريخ را بر عالميان فرياد كرد و قدسيان از آن هنگام كه كاروان دل برزمين رسيد سر بر ديوار ماتم سائيدند .
    كاش عاشورا مي دانست كه حسين (ع) كيست ؟آن وقت راضي به ظهر عاشورا نمي شد . كاش تاسوعا مي دانست كه عباس (ع)يعني چه ،آن وقت دل به رفتن عباس (ع)نمي داد . حسين (ع...)شده بود ...قرباني بي آن كه چشم داشت به دست هاي خدا داشته باشد ، باز محرم آمده و شيعه پيدا شده است عطر يا حسين (ع)و يارانش ، كوچه ها خيابانها و شهر سياه پوش شده است "الله اكبر"هر نماز غوغا مي كند و تداعي گر نماز جنگ مظلوم ترين فرد دنيا است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 9:45  توسط  محمود  | 

این حافظ هم ما را گذاشته سر کار . دوباره نیت می کنم . کتاب را باز می کنم ، بابا این که ربطی به کار ما نداشت . حافظ جون داری کم کم زیر نویس میشیا ، اذیتمون نکن جواب درست حسابی بهمون بده . دوباره نیت می کنم . کتاب را باز می کنم . عههههههههههههههه دوباره که یه چیز دیگه آوردی . حافظ جون اون دنیا هم بیخیال عشق و عاشقی نمیشی؟ ول کن این عشق و عاشقی رو .

خدا بیامرز حافظ شیرازی رو  ببین چه جور ما را گذاشته سر کار . این دفعه یه حمد و سوره نثارش می کنم نکنه درست کار کنه . بسم ا.....................

نیت می کنم و کتاب را باز می کنم . آهان حالا درست شد این بود چیزی که می خواستم. حافظا، لَنگ حمد و سوره بودی و اذیتمون می کردی؟ نکنه اون دنیا بهت بد می گذره که این کار سر مردم میاری؟  شایدم تو هم شدی مثل اونایی که مجانی واسه کسی کار نمی کنند؟

نکته1: در هنگام استفاده از کتاب حافظ از اصل بودن آن مطمئن شوید

چندی است کشور چین اقدام به تولید کتابهای حافظ از نوع درچه 5 کرده است .

نکته 2: همیشه به یاد داشته باشید ،هیچ وقت کسی مفتی واست کار نمیکنه

. حتی اگر اون شخص حافظ شیرازی باشه. پس قبل فالگیری یه فاتحه نثار حافظ شیرازی قرائت کنید.

نکته3. در هنگام  فال گرفتن با کتاب حافظ،از نیت های عشق به شدت خودداری کنید . چون اکثر مواقع کتاب به به شما امید می دهد که به عشقتون می رسید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:7  توسط  محمود  | 

 

ای صاحب فال ؛ لحظات می گذرند و خاطره ها می مانند، جوری از این لحظه ها استفاده کن که وقتی یادی از گذشته می کنی لبخند بر لبانت بنشیند .

ای صاحب فال ؛ روزگار خوشی پایدار نیست همیشه میانه رو باش تا تلخی و شیرین روزگار تو را متحول نکند.صبر داشته باش که صبوری و تحمل تو باعث می شود روزگار خوشی به تو روی آورد.

ای صاحب فال؛ قدر نزدیکانت را بدان و با سخنان درشت و ناراحت کننده در پی آزار آن بر نیا.

 ای صاحب فال ؛ قسمت و بهره هرکس در این دنیا مقدر شده است. نه کسی می تواند از آن بگریزد و نه کسی می تواند آن را تغیر دهد.

 ای صاحب فال ؛هر ثانیه که می گذرد  به مرگ نزدیکتر می شوی .به یاد داشته باش که وقتی می خواهند به درون قبر بگزارندت یک نفر فریاد می زند :آی مردم این شخص چه جور آدمی بود؟ خوشا به حال کسی که  موقع دفن همه از خوبی هاش یاد کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:2  توسط  محمود  | 

این روزها چرخ دنده های زندگی  نیاز به روغن کاری دارند تا راندمان کاریشان بیشتر شود، این روزها به سر بالایی های زندگی رسیدم ، ای کاش زودتر به سراشیبی زندگی برسم، بر روی چرخ های زندگی بسیار فشار است گاهی درجا میزنند گاهی هم سنگ ریزه ها از پیشرویش جلوگیری می کنند شاید هم پنچر شده اند ومن نفهمیدم

. خدایا چرا این سر بالایی تمام نمی شود ؟ پس  چرا به سراشیبی نمیرسم؟ موتور زندگی هم جوش آورده می ترسم به در رادیاتورش دست بزنم که شاید آب جوش به طرفــم    روانه شود.  چراغ های زندگی نیم سوز شده اند. راهنما ها از کار افتاده اند.ترمز ها کار نمی کنند. وای زندگــــــــــــــــــــــــــــی....................

زندگی سرگذشت در گذشت آرزو هاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:4  توسط  محمود  | 

ابر پاییزی ببار ،ابر پاییزی زمین را از برکت آسمانی سیراب کن، دل کبوتران به بارش تو خوش است، تا شابد سال بعد نیز در سیلوی گندم ها پاتوق کنند . ابر پاییزی ببار تا چشم های خیس آن پسرک کهنه پوش دیده نشود. ابر پاییزی ببار تا شاید دریایی ایجاد شود و بشوید این غم غصه را از زمین. ابر پاییزی گله دارم از باریدنت ، چرا باید بعد از باریدنت رنگین کمان را تحمل کرد ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:1  توسط  محمود  | 

عرض سلام دارم خدمت شما اولین بینندگان این وبلاگ بنده محمود دهقان هستم که قراره از امروز در این وبلاگ به صورت کاملا شخصی مطلب بنویسم امیدوارم بتونم آنطور که شایسته است نظر شما را جلب کنم . با تشکر در ضمن اگه میشه منو لینک کنید تا در اولین فرصت شما را لینک کنم با تشکر
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:29  توسط  محمود  |